داستان مرگ میرداماد و آمدن نکیر و منکر
میرداماد از فلاسفه ی عصر
صفوی و استاد ملاصدرا و فیلسوفی مغلق نویس بود.
گفته شده بعد از مرگش نکیر و منکر ازش تو شب اول قبر میپرسن که: خدای تو کیست؟
اونم جواب میده اسطقسی است که استطقسات دیگر متقن از آن است!
نکیر منکر چیزی متوجه نمیشن و به خدا میگن ما که نفهمدیم چی گفت! خدا هم جواب
میده: ولش کنید! این وقتی زنده هم بود یه چیزایی میگفت که ما نمی فهمیدیم!
این صرفا یه داستان عوامانه ی طنزه که طعنه میزنه به اینکه فلاسفه همه چیزو می
پیچونن
مخصوصا بعضی از فلاسفه که مغلق نویس هم بودن!
میر داماد به شاگردش ملاصدرا میگفت:
من هم خیلی از این حرفهایی که تو بهش رسیدی رو قبلا بهش رسیدم. ولی چون به زبون
سخت و فنی می نوشتم فقط اهل فن می فهمیدن! برای همینم هست که با من کسی کاری نداره
چون نفهمیدن چی گفتم اما تو رو تکفیرت کردن و این همه برات دردسر ایجاد شده!
....
ماجرای شب اول قبر میرداماد رو نیما یوشیج به شعر در آورده:
من ز میرداماد، شنیدستم
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: (( من ربک؟، من ؟ ))
میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی ست - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن
حیرت افزودش از این حرف، ملک
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده ی تو
می دهد پاسخ ما در مدفن
آفریننده بخندید و بگفت :
تو به این بنده من حرف نزن
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرفها زد که نفهمیدم من!