قطعه شعری از نویسنده وبلاگ

 

                   یک شب که سرشک به گونه ام نم می زد

                                 طنبور دلم ترنم غم می زد

                             عقل آمده بود به چاره جویی اما

                                بیچاره زناتوانیش دم می زد

آرزو

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه درآیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه !

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش نیز درآیینه دیده بود:

یک تار مو سپید !

درهم شکست چهره محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد وگفت:{وای !}

اشکی به روی آینه افتاد وتاگهان

بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج-ضجه مرگ غریق را

از دور می شنید.

طوغان فرو نشست-ولی دیدگان پیر

می رفت بار در دل دریا به جستجو

در آب های تیره اعماق خفته بود:

یک مشت آرزو ...!

 

شعر از: فریدون مشیری

قطعه شعری از خانم فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این-این خیرگیست

چلچراغی در سکوت تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش دوختی

یک سال گذشت

آفتاب مهربانی سایه توبرسرمن

ای که درپای تو پیچید ساقه نیلوفرمن

با تو تنها با توهستم ای پناه خستگی ها

درهوایت دل گسستم ازهمه دل بستگی ها

درهوایت پرگشودن باوربال وپرمن باد

شعله ورازآتش غم خرمن خاکسترمن باد

ای بهار باور من ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بیتابم برسرزانوسرمن

بی توچون برگ ازشاخه افتادم

 زرد و سرگردان در کف بادم

گر چه بی برگم گر چه بی بارم

در هوای تو بی قرارم

برگ پائیزم بی تو می ریزم

نوبهارم کن نو بهارم

 

{قیصرجان! میگویند یک سال است که ازپیش مارفته ای اماچرامن حضورت راهرروزبیشتراحساس میکنم}

قطعه شعری از استاد مهدی اخوان ثالث

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم.

با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه

راویان قصه های رفته از یادیم.

کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را.

گوئی از شاهی ست بیگانه.

یا زمیری دودمانش منقرض گشته.

گاهگه بیدار میخواهیم شد زین خواب جادوئی

همچو خواب همگنان غار

چشم میمالیم ومیگوئیم:

آنک-طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار

لیک بی مرگ ست دقیانوس.

وای –وای-افسوس.

پندی از قابوس نامه

شنیدم که وقتی دو صوفی با هم می رفتند یکی مجرد بود وبا یکی پنج دینار .این مجرد بی باک همی رفت وهیچ همراهی طلب نکردی وهرجای که برسیدی-اگر جایی ایمن بودی واگر مخوف-بنشستی و بخفتی و بیاسودی واز کس ناندیشیدی.وخداوند پنج دیناربا وی همراهی همی کرد ولکن دایم در بیم همی بود.تا وقتی بر سر چاهی رسیدند.جایی مخوف بود ومعدن ددگان و دزدان.این مرد مجرد از آن چاه آبی بخورد و پای دراز کرد وخوش اندرخواب شد وخداوند پنچ دینارازبیم نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت:چه کنم چه کنم؟

تا ازقضا آواز او به گوش آن مجرد رسید.بیدار شد-وی را گفت:ای فلان! چه افتاد تو را؟چندین چه کنم چیست؟

مردگفت:ای جوانمرد!با من پنج دینارست واین جای مخوف است وتواین جا بخفتی و من نمی یارم خفتن.مجرد گفت:این پنج دینار به من ده تا من چاره تو بکنم.آن مرد زر بدم داد.زر بستد و اندر آن چاه افکند و گفت:رستی ازچه کنم چه کنم!ایمن بنشین وایمن بخسب وایمن برو که مفلس دژ روئین است.

تو رامن چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تورامن چشم در راهم

شباهنگام-درآن دم که برجا دره ها چون مرده ماران

خفتگانند

درآن نوبت که بندد دست نیلوفربه پای سروکوهی دام

گرم یادآوری یانه-من ازیادت نمی کاهم

تورامن چشم درراهم

.........

 

قسمتهایی از شعر بلند(قصه شهر سنگستان)

غریبم-قصه ام چون غصه ام بسیار.

سخن پوشیده بشنو-اسب من مردست واصلم پیر و پژمردست

غم دل با تو گویم غار

سخن می گفت سر در غار کرده-شهریار شهر سنگستان

سخن می گفت با تاریکی خلوت

تو پنداری مغی دل مرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

ستمهای فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

غمان غرنها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد

{غم دل با تو گویم غار!

بگو – آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟}

صدا نالنده پاسخ داد:

{......آری نیست!}

پندی از قابوس نامه

چنان شنودم که پیری صد ساله-گوژپشت-سخت دوتا گشته وبر عکازه ای{عصای آهنی}تکیه کرده همی رفت.جوانی به تماخره{مسخره کردن}وی را گفت:(ای شیخ این کمانک به چند خریده ای تا من نیز یکی بخرم؟) پیر گفت:اگر صبر کنی و عمر یابی خود رایگان به تو بخشند- هر چند بپرهیزی.

ای پسر هر چند توانی پیر عقل باش.نگویم که جوانی مکن لکن جوانی خویشتن دار باش.واز جوانان پژمرده مباش که جوان شاطر{چست و چالاک}نیکو بود.ونیز از جوانان جاهل مباش که از شاطری بلا نخیزد واز جاهلی بلا خیزد.

بهره خویش بحسب طاقت خویش ازروزگار خویش بردار که چون پیر شوی خود نتوانی چنان که آن پیر گفت: چندین سال خیره غم خوردم که چون پیر شوم خوبرویان مرا نخواهند-اکنون که پیر شدم خود ایشان را نمی خواهم.

و هر چند جوان باشی خدای عزوجل را فراموش مکن و از مرگ ایمن مباش که مرگ نه به پیری بود و نه به جوانی چنان که استاد حکیم عسجدی گوید:

مرگ به پیری و جوانیستی                     پیر بمردی و جوان زیستی

قطعه شعری از سهراب سپهری

ما چنگیم:هر تار از ما دردی-سودایی.

زخمه کن ازآرامش نامیرا-ما را بنواز

باشد که تهی گردیم-آکنده شویم از {والا نت}خاموشی

آیینه شدیم-ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن

باشد که فرا گیرد هستی ما و دگر نقشی

ننشیند در ما.

ای دور از دست!پر تنهایی خسته است.

گه گاه –شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش

ما بی تاب و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن-بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.