نیایش

خدایا

مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی –که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری یی شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید- مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

خدایا

رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد.قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم. تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحطه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

خدایا

............

پندی از قابوس نامه

بدان  که مردم بی هنر دائم بی سود بود.چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد-نه خود را سود کند و نه غیر را.ومردم اصیل و نسیب اگر چه بی هنر باشد از روی اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بی بهره نباشد . بتر آن باشد که نه گهر دارد و نه هنر.

اما جهد باید کرد تا اگر چه اصلی و گهری باشی تن گهر باشی که گوهر تن از گوهر اصل بهترست .

وبدان نام که مادر و پدر نهد همداستان مباش که آن نام نشانی باشد-نام آن باشد که تو به هنر بر خویشتن نهی تا از نام جعفر و زید و عمرو و عثمان وعلی به استاد و فاضل و حکیم اوفتی که اگر مردم رابا گوهر اصل گوهر هنر نباشد صحبت هیچ کس را نشاید.و هرکه را در وی این دو گوهر یابی چنگ در وی زن وازدست مگذار که وی را همه کار آید.

پندی از قابوس نامه

حکایت که به شهر مرو درزیی{خیاطی}بود- بردردروازه گورستان دکان داشت وکوزه ای در میخی آویخته بود وهر جنازه ای که از آن شهر بیرون بردندی وی سنگی اندر آن کوزه افکندی و هر ماهی حساب آن سنگها بکردی که چند مرده را ببردند-وباز کوزه تهی کردی وسنگ همی افکندی تا ماهی دیگر.

تا مدتی گذشت –از قضا درزی بمرد.مردی به طلب درزی آمد و خبر مرگ درزی نداشت.در دکانش بسته دید.همسایه را پرسید که:این درزی کجاست که حاضر نیست؟

همسایه گفت:(درزی نیز در کوزه افتاد)

اما ای پسر هشیار باش و به جوانی غره مشو.اندر طاعت و معصیت به هر حالی که باشی از خدای عزوجل یاد همی کن وآمرزش همی خواه واز مرگ همی ترس تا چون درزی ناگاه در کوزه نیفتی با بار گناهان بسیار.

جوانی

بگذشت چون نسیم بهاری جوانیم/طی شد چو عمر لاله و گل زندگانیم

نامهربان شو ای دل خونین که در جهان/شد خصم رندگانی من مهربانیم

ای بهتر از جوانی وای خوش تر از امید/طی گشت در امید وصالت جوانیم

بی روی چون بهار تو ای نو گل وجود/زرد و شکسته رنگ چو برگ خزانیم

تا کی به بزم غیر بدان روی آتشین/بنشینی و بر آتش حسرت نشانیم

بازآ که سنگ خاره و گل خنده می کنند /بر سست عهدی تو و بر سخت جانیم

از فیض وصف آن لب شیرین بود که من/با کام تلخ شهره به شیرین زبانیم

بی دوست چیست حاصلی از زندگی رهی/ای نیست باد بی رخ اوزندگانیم

شعر از:رهی معیری

نیایش

خدایا

به من توفیق تلاش درشکست-صبردرنومیدی-رفتن بی همراه-جهاد بی سلاح-کار بی پاداش-

فداکاری در سکوت-دین بی دنیا-مذهب بی عوام-عظمت بی نام-خدمت بی نان-ایمان بی ریا-خوبی بی نمود-گستاخی بی خامی-مناعت بی غرور-عشق بی هوس-تنهایی درانبوه جمعیت-

و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن.

خدایا

آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد.

و آنگاه از پس توده این خاکستر-لبخند بر لبهای صبح یقینی –شسته ازهرغبارطلوع کند.

خدایا

..............

از دکتر علی شریعتی

پندی از قابوس نامه

چنان شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود.به را اندر دوستی از آن خویش دید.گفت:موافقت کنی تا به گرمابه شویم؟ گفت:تا در گرمابه با تو همراهی کنم لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی{کاری}دارم.وتا نزدیک گرمابه بیامد.

به سردو راهی رسید بی آن که این مرد راخبر کند بازگشت و به راه دیگر برفت.اتفاق را{از قضا}طراری{دزدی}از پس این مرد می رفت به طراری خویش.این مرد باز نگرید{نگاه کرد}طرار را دیدو هنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست وی است.صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون گرفت{بیرون آورد}و بدین طرار دادو گفت:ای برادر این امانت است به تو-چون من از گرمابه بیرون آیم به من باز دهی.طرار  زر از وی باز بستد و آن جا مقام کردتا وی از گرمابه بیرون آمد-روز روشن شده بود.جامه بپوشید و راست همی رفت.طرار وی را باز خواند{صدازد}وگفت:ای مرد زر خویش باز ستان وپس برو که امروز از شغل خویش فرو ماندم از این نگاه داشتن امانت تو.

مرد گفت:این زر چیست وتوچه مردی؟.گفت:من مردی طرارم-تواین زر به من دادی. گفت:اگر تو طراری چرا زر من نبردی؟ طرار گفت:اگر به صناعت خویش بردمی اگر هزار دینار بودی از تو یک جو نه اندیشیدمی و نه باز دادمی ولکن تو به زنهار{امانت}به من دادی زینهار دار نباید که زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست.

و تو ای پسر هر چند توانگر باشی اگر تن پاک ونیک نام و راستگوی نباشی خویشتن از جمله درویشان دان که بد نامان و دروغ زنان- عاقبت ایشان جز درویشی نبود.وامانت به کار بند که امانت را کیمیای زر گفته اند و امین باش و راستگوی که ثروت همه عالم –امینان و راستگویان را باشد.

پندی از قابوس نامه

حکایت شنودم که:وقتی صاحب بن عباد نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش.مردی لقمه از کاسه برداشت.

مویی در لقمه او بود. مرد همی ندید.صاحب او را گفت:{ای فلان-موی از لقمه بردار.} مرد لقمه از دست فرو بنهاد و برفت.

صاحب فرمود که:باز آریدش و پرسید که:{ای فلان-چرا نان نیم خورده از خوان ما برخاستی؟}

این مرد گفت:{مرا نان آن کس نباید خورد که موی در لقمه من بیند}.

صاحب سخت خجل شد ازآن حدیث.

اما تو به خویشتن مشغول باش-سر در پیش افگنده دار و در لقمه مردمان منگر.

راه بی برگشت

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کوله بار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پرگوی وگه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

و ما هم راه خود را می کنیم آغاز

 

سه ره پیداست

نوشته برسرهریک بسنگ اندر

حدیثی کش نمیخوانی بر آن دیگر

نخستین:راه نوش وراحت وشادی

به ننگ آغشته-امارو بشهروباغ وآبادی

دو دیگر:راه نیمش ننگ-نیمش نام

اگر سر برکنی غوغا-وگردم درکشی آرام

سه دیگر:راه بی برگشت-بی فرجام

 

من اینجا بس دلم تنگ است

وهرسازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان{هرکجا}آیا همین رنگ است؟

شعر از:مهدی اخوان ثالث

 

نیایش

به تماشا سوگند

وبه آغاز کلام

وبه پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز-زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

ومن آنان را-به صدای قدم پیک بشارت دادم

وبه نزدیکی روز-وبه افزایش رنگ

به طنین گل سرخ-پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش دروزش بیشه شورابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب چهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره هاراباآه.

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم-گفتم:

چشم را باز کنید-آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر می داند-سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد رانازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان رابستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

شعر از :سهراب سپهری

پندی از قابوس نامه

چنان شنودم که ملکی از ملکان پارس با وزیر خویش متغیر شد.وی را معزول کرد وزارت را کسی دیگر نامزد کردواین معزول را گفت: (خویشتن را جایی اختیار کن که به تو دهم تا تو با نعمت و قوم خویش آن جا روی و مقام کنی).وزیر گفت:مرا نعمت نمی باید.هر چه مرا هست تو را دادم و هیچ جای آبادان نخواهم که مرا بخشی.بر من رحمتی کن و از مملکت خویش دهی ویران به من ده تا من با مرقعی بروم و آن ده آبادان کنم و آن جا بنشینم).

این ملک فرمود که چندان ده ویران که خواهد وی را دهید.اندر همه مملکت بگردیدند ویک وجب زمین جز آبادان نیافتند که به وی دهند.تا خبر دادند که در همه مملکت ویرانی نیست و بدست همی نیاید.وی ملک را گفت: (ای خداوند من خود دانستم که در تصرف من ویران نیست.امااین ولایت که از من باز گرفتی به کسی ده که اگر وقتی از او باز خواهی همچنین به تو سپارد که من به تو سپردم). چون این سخن معلوم ملک شد از آن وزیر معزول عذرها خواست و وی را خلعت داد و وزارت به وی باز داد.