حکایت شنودم که:وقتی صاحب بن عباد نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش.مردی لقمه از کاسه برداشت.

مویی در لقمه او بود. مرد همی ندید.صاحب او را گفت:{ای فلان-موی از لقمه بردار.} مرد لقمه از دست فرو بنهاد و برفت.

صاحب فرمود که:باز آریدش و پرسید که:{ای فلان-چرا نان نیم خورده از خوان ما برخاستی؟}

این مرد گفت:{مرا نان آن کس نباید خورد که موی در لقمه من بیند}.

صاحب سخت خجل شد ازآن حدیث.

اما تو به خویشتن مشغول باش-سر در پیش افگنده دار و در لقمه مردمان منگر.