پندی از قابوس نامه
شنیدم که وقتی دو صوفی با هم می رفتند یکی مجرد بود وبا یکی پنج دینار .این مجرد بی باک همی رفت وهیچ همراهی طلب نکردی وهرجای که برسیدی-اگر جایی ایمن بودی واگر مخوف-بنشستی و بخفتی و بیاسودی واز کس ناندیشیدی.وخداوند پنج دیناربا وی همراهی همی کرد ولکن دایم در بیم همی بود.تا وقتی بر سر چاهی رسیدند.جایی مخوف بود ومعدن ددگان و دزدان.این مرد مجرد از آن چاه آبی بخورد و پای دراز کرد وخوش اندرخواب شد وخداوند پنچ دینارازبیم نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت:چه کنم چه کنم؟
تا ازقضا آواز او به گوش آن مجرد رسید.بیدار شد-وی را گفت:ای فلان! چه افتاد تو را؟چندین چه کنم چیست؟
مردگفت:ای جوانمرد!با من پنج دینارست واین جای مخوف است وتواین جا بخفتی و من نمی یارم خفتن.مجرد گفت:این پنج دینار به من ده تا من چاره تو بکنم.آن مرد زر بدم داد.زر بستد و اندر آن چاه افکند و گفت:رستی ازچه کنم چه کنم!ایمن بنشین وایمن بخسب وایمن برو که مفلس دژ روئین است.